X
تبلیغات
اندیشه پارسی

اندیشه پارسی
این وبلاگ سعی دارد ما را به آنچه که واقعا هستیم و باید باشیم بینا کند 
لینک دوستان

گروه علمي: معاون فرهنگی و امور نخبگان بنیاد ملی نخبگان با بیان این که اشتغال، مهمترین عامل مهاجرت نخبگان است، گفت: نسبت خروج نخبگان در رشته‌های کم خروج حدود 30 و در رشته‌های پرخروج حدود 40 درصد است.
مهاجرت 40 درصد نخبگان از کشور در برخی رشته‌ها
دکتر سیدحسن حسینی امروز که در نشست خبری فعالیت‌ها و برنامه های بنیاد ملی نخبگان سخن می‌گفت با اشاره به این که آمارهای متفاوتی در موضوع فرار مغزها یا فرار ژن‌ها وجود دارد، تصریح کرد: در سال 92-91 بررسی ای در زمینه فرار مغزها صورت گرفت که طی آن مشخص شد که نرخ فرار مغزها در برخی رشته‌ها طبیعی است اما در برخی رشته‌ها همچون ریاضی، فیزیک و برخی رشته‌های مهندسی مهاجرت زیاد است. به عنوان نمونه ما در علوم پزشکی مهاجرت نداریم و یا در علوم انسانی مهاجرت بسیار پایین است.

وی، مساله اصلی مهاجرت نخبگان را اشتغال آنها عنوان کرد و گفت: بر این اساس توجه به کسب و کار و حمایت جدی از شرکتهای دانش بنیان از اولویتهای اصلی معاونت علمی به شمار می رود. حسینی، یکی از دغدغه‌های مهم در بحث فرار مغزها را دغدغه برگشت آنها عنوان کرد و گفت:‌ در حال حاضر، آمار دقیقی در زمینه میزان برگشت نخبگان وجود ندارد.

معاون فرهنگی و امور نخبگان بنیاد ملی نخبگان از برنامه بورس تعدادی از نخبگان و استعدادهای برتر به خارج از کشور خبر داد و گفت: در این زمینه، پیش‌نویس طرحی در حال تهیه است که تعدادی از نخبگان و استعدادهای برتر با بورس دولت و یا بورس بنیاد ملی نخبگان به خارج از کشور بروند.

وی در ادامه سخنانش به موضوع ثبت اختراعات در بنیاد ملی نخبگان اشاره کرد و گفت: در حال حاضر 100 هزار اختراع ثبت شده در کشور وجود دارد که 10 هزار اختراع در بنیاد جهت بررسی تشکیل پرونده دادند. از این میزان دو هزار اختراع موفق به دریافت سطح سه بنیاد شده‌اند و از این دو هزار اختراع نیز 13 اختراع توانسته‌اند وارد سطح دو بنیاد شوند و در نهایت تنها یک اختراع از 13 اختراع توانسته است اختراع سطح یک را به دست آورد.

حسینی در بخش دیگری از سخنانش از انعقاد تفاهم‌نامه بنیاد ملی نخبگان با دانشگاه آزاد اسلامی خبر داد و گفت: بر اساس این تفاهم‌نامه، بنیاد از جشنواره اختراعات دانشگاه آزاد حمایت خواهد داشت. همچنین در موضوع جذب نخبگان به عنوان عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی نیز تسهیلاتی صورت می‌گیرد.

[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 19:16 ] [ سعید ]

1 - هر روز 10 تا 30 دقيقه پياده‌روى كنيد و به هنگام راه رفتن، لبخند بزنيد. اين بهترين داروى ضدافسردگى است.

2- هر روز حداقل 10 دقيقه در يك مكان كاملاً ساكت و بى‌سر و صدا بنشينيد.

3- هرگز از خوابتان نزنيد. يك دستگاه ضبط فيلم بخريد و برنامه‌هاى تلويزيونى مورد علاقه‌تان كه شبها ديروقت پخش مى‌شوند را ضبط كنيد و روز بعد ببينيد.

4- هر روز صبح كه از خواب بلند مى‌شويد، جمله زير را تكميل كنيد: «هدف امروز من ....................... است.»

۵ - با اين سه «الف» زندگى كنيد: انرژى، اشتياق، احساس يگانگى

۶- نسبت به سال قبل كتاب‌هاى بيشترى بخوانيد و بازى‌هاى بيشترى بكنيد.

۷- هر روز زمانى را براى دعا، مديتيشن، يوگا و يا نظاير آن بگذاريد.

۸ - با افراد بالاتر از 70 ساله و نيز افراد كمتر از 6 ساله وقت بگذرانيد.

۹- به هنگام بيدارى، روياپردازى كنيد.

۱۰ - بيشتر از ميوه‌ها و سبزيجات تغذيه كنيد.

۱۱- چاى سبز، مقدارى زيادى آب، كلم، بادام و فندق را در رژيم غذايى روزانه‌تان بگنجانيد.

۱۲- سعى كنيد هر روز بر روى لب حداقل سه نفر لبخند بياوريد.

۱۳- ريخت و پاش و آشفتگى را از خانه، ماشين و ميز كارتان دور سازيد.

۱۴- انرژى خود را صرف شايعات، موضوعات گذشته، افكار منفى يا چيزهايى كه از كنترل شما خارج است نكنيد. در عوض، انرژى خود را مصروف جنبه‌هاى مثبت «زمان حاضر» سازيد.

۱۵- بدانيد كه زندگى مانند مدرسه است و شما براى يادگيرى به اينجا آمده‌ايد. مسائل، جزئى از برنامه درسى است كه ظاهر مى‌شوند و از بين مى‌روند، درستمثل مسائل كلاس رياضى، امّا درس‌هايى كه از آن‌ها ياد مى‌گيريد براى هميشه پا برجا مى‌ماند.

۱۶- صبحانه را زياد، ناهار را متوسط و شام را كم بخوريد.

۱۷- خودتان را زياد جدّى نگيريد. هيچكس ديگر هم اين كار را نمى‌كند.

۱۸- لزومى ندارد كه در هر بحثى برنده شويد، اختلاف نظرها را بپذيريد.

۱۹- با گذشته خود صلح كنيد تا «حال»تان خراب نشود.

۲۰- زندگى خودتان را با ديگران مقايسه نكنيد.

۲۱- هيچكس مسئول شادى و رضايت شما نيست بجز خودتان.

۲۲- هر مصيبت يا ضايعه‌اى كه برايتان پيش مى‌آيد به خودتان بگوئيد: «آيا 5 سال ديگر، اين اتفاق اهميتى خواهد داشت؟»

۲۳- همه را به خاطر همه چيز ببخشيد.

۲۴- آنچه ديگران درباره شما فكر مى‌كنند به شما مربوط نيست.

۲۵- هر وضعيتى، چه خوب و چه بد، تغيير خواهد كرد.

۲۶- به هنگام بيمارى، كارتان از شما مراقبت نمى‌كند، دوستانتان از شما مراقبت مى‌كنند. تماس خود را با آن‌ها حفظ كنيد.

۲۷ - بهترين اتفاق براى شما هنوز روى نداده است.

۲۸- گاه گاهى به افراد خانواده‌تان تلفن كنيد و بهشان بگوئيد كه به فكرشان هستيد.

۲۹- هر شب قبل از رفتن به رختخواب، جمله زير را تكميل كنيد. «من امروز به خاطر ...................... خوشحال و سپاسگزارم».

30-اراده خداوند بالاتر از هر اراده ای است حتی بالاتر از اراده انسان.

[ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 ] [ 0:30 ] [ سعید ]
مقاله ای خوندم در رابطه با خصوصیات ملیتهای مختلف. 
بخشیش مربوط بود به لبخند زدن در مراودات روزمره بین ملیتهای روس و آمریکایی.
از یه زن ازبک با ملیت روس پرسیده بود که چه چیزی در مواجهه با آمریکائیها شما رو بیشتر از همه متعجب کرد؟ زن کمی فکر میکنه و میگه: "اینکه همه شون لبخند بر لب دارن" 
صاحب مغازه ای تایید کرده و گفته بود که همیشه از لبخند مداومی که روی لبهای آمریکائیهاس، میتونه بفهمه که مشتریش آمریکائیه. 
روسها تا زمانیکه واقعا شاد نباشن، تا وقتی نخوان حس خوبی رو بتو منتقل کنن و تا واقعا اون لبخند در درونشون راه نداشته باشه، روی صورتشون نمود پیدا نمیکنه و اونو به شما نشون نمیدن. نویسنده معتقد بود که روسها به دلیل بحرانهای سالیان گذشته و نابسامانیهایی که از سر گذروندن، آدمایی شدن جدی که بیدلیل و صرف رعایت حال دیگران لبخند نمیزنن، وقتی میبینی یه روس داره لبخند میزنه، بدون که حتما داره پیام دوستی بهت میده، در حالیکه برای آمریکائیها لبخند زدن در معاشرتهای روزمره، بصورت عادت دراومده، یه آمریکایی در خرید لبخند میزنه، در اتوبوس، موقع دویدن و ورزش، از کنارت رد میشه و لبخند میزنه، یه "های" میگه و میره و فکرش حتی برای یه لحظه مشغول اون لبخندی که زده بوده نمیشه. یه آمریکایی بیشتر لبخند میزنه تا اون حد واسط فاصله رو حفظ کنه تا اینکه واقعا معنایی برای اون لبخند قائل باشه.
نویسنده معتقد بود روسها از این خنده های بی معنی آمریکائیها خیلی دلخورن.

من فکر میکنم لبخند زدن یه چیز برخاسته از درون آدماست، چیزی که کنترل پذیر نیست، تو وقتی دغدغه های معمول روزانه نداری، وقتی از یکسری حداقلهای زندگی برخورداری، ناخودآگاه لبخند میزنی و برات مهم نیست مخاطبت در مورد لبخند تو چی فکر میکنه، بعد وقتی این دلخوشی ها تثبیت میشه لبخند زدن هم میشه عادتت، عادت خوبی که ماها هم نداریم، شکل گرفتن لبخند رو لبامون برای ما هم چندان آسون نیست. 
اینو میشه تعمیم داد به خیلی از ملتهایی که دوران گذار سختی رو از سرگذروندن و هنوزم درگیرن، ملتهایی که حتی وقتی در یه مواجهه چشم تو چشم کسی میشن، تو مطب دکتر یا داخل یه آسانسور تنگ و باریک، در لحظاتی که نمیدونی با نگاهت چیکار کنی و دستاتو کجا بذاری، بلد نیستن لبخند بزنن و اون حس آرامشی که لازمه لبخند زدن بیدلیله رو در خودشون سراغ ندارن. 
گاهی میشه با یه لبخند بار سنگین لحظات رو کم کرد، میشه کسی رو نشناخت و بهش لبخند زد، میشه این حس خوب رو رایگان و دست دلبازانه به حراج گذاشت، اگه فقط دلت کمی شاد باشه.

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 0:11 ] [ سعید ]
این درخت که ارتفاع آن گاه تا پانزده متر می‌رسد و در سواحل آمریکای مرکزی و کارائیب رشد می‌کند، میوه ای سبز رنگ دارد که به «سیب ساحل» یا «سیب مرگ» مشهور است.
 عصر ایران - تک تک اجزای درخت  مانچینیل (Manchineel) - یا در تلفظی دیگر  «مانسینلا » - که در کتاب رکوردهای گینس عنوان «خطرناک‌ترین درخت دنیا» را به خود اختصاص داده سمی و خطرناک است. 

این درخت که ارتفاع آن گاه تا پانزده متر می‌رسد و در سواحل آمریکای مرکزی و کارائیب رشد می‌کند، میوه ای سبز رنگ دارد که به «سیب ساحل» یا «سیب مرگ» مشهور است. 

فقط کافی است این میوه شیرین را گاز بزنید تا چند لحظه بعد لب‌ها و دهان تان دچار خارش و التهاب شدید شود. خوردن این میوه به ظاهر جذاب سبب بروز عوارض ناگواری همچون ورم معده، عفونت باکتریایی، خونریزی و حتی مسدود شدن مجاری تنفسی به علت تورم شدید می‌ شود.

شیره درخت مانچینیل به شدت سمی است. بریدن قسمتی از این درخت سبب پاشیده شدن شیره آن به بیرون می‌شود. تماس با یک قطره از این شیره به  التهاب شدید پوستی می انجامد.


 همچنین سوزاندن این درخت سبب می‌شود شیره آن به همراه دود بالا برود و به این ترتیب تماس با دود ناشی از آن هم التهاب پوستی ایجاد می کند. وارد شدن شیره این درخت یا حتی دود ناشی از سوزاندن آن به چشم می‌تواند شخص را کور کند. 

ایستادن زیر این درخت به ویژه در روزهای بارانی بسیار خطرناک است، زیرا قطرات باران پس از برخورد با برگه‌ها یا تنه این درخت سمی می شوند و در صورت هر گونه تماس با پوست بدن واکنش شدید آلرژیک ایجاد می کنند. 

بومیان منطقه کارائیب از شیره ‌درخت مانچینیل برای زهرآگین کردن پیکان ها (دارت ها) ی خود استفاده می‌کردند. همچنین با ریختن مقداری از این شیره در منابع آبی دشمن از آن به عنوان سلاحی بیولوژیکی علیه دشمنان خود بهره می‌گرفتند. 


یکی از شیوه‌های شکنجه در میان بومیان کارائیب این بود که فرد مورد نظر را به تنه این درخت می‌بستند. به این ترتیب فرد به در معرض سموم این درخت قرار می‌گرفت  و به تدریج زجرکش می شد.

جالب این که حیوانات مختلف منطقه از خطرات این درخت آگاهند و هرگزبه این درخت مانچینیل نزدیک نمی‌شوند. تنها موجودی که از میوه آن تغذیه می‌کند، نوعی خرچنگ بومی منطقه کارائیب است اما سم این درخت تاثیری بر روی آن ندارد. 


درخت مانچینیل در حال حاضر در حال انقراض است و تعداد بسیار کمی از آن در دنیا وجود دارد. در این مناطق تابلوهای هشداردهنده این در کنار این درختان وجود دارند یا بر روی تنه آن‌ها یک ضربدر قرمز کشیده می‌شود تا گردش گران را ازنزدیک شدن به آنها بر حذر دارند.  
 
با این حال همه ساله تعدادی از گردشگرانی که به این مناطق سفر می کنند از سر بی اطلاعی یا بی توجهی به علایم هشدار دهنده یا حتی از سر کنجکاوی به خاطر تماس با این درخت یا خوردن میوه آن به درمانگاه های محلی مراجعه می کنند.

  عوارض ناشی از تماس با اجزای این درخت در میان کودکان معمولاً شدیدتر است.
 
[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 20:11 ] [ سعید ]

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود. خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.
مرد خردمند اضافه کرد:

 اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید:«آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟»
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند.
خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.»
مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: «پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟»
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت:
«راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی»

[ شنبه پنجم بهمن 1392 ] [ 1:25 ] [ سعید ]

اگه دلت گرفته؛ اگر فکر می کنی هیچی آرومت نمی کنه؛ اگه از همه کس و همه چی خسته شدی؛ اگه بی حوصله شدی؛اگه از ته دل ناراحتی؛ اگه مدام اتفاقای بد می افته؛ اگه هیچ کس درکت نمی کنه؛ اگه... اگه... اگه...
بدون فقط یه کار باید بکنی... نگاهتو عوض کنی!
خدا خیلی دوستت داره که وقتی درس نمی خونی نمره ت بد می شه. اگه نمره ت خوب می شد تو دیگه درس نمی خوندی و اتفاقای بدتری برات می افتاد.
...
خدا خیلی دوستت داره که وقتی اشتباهی می کنی مامان دعوات می کنه... اگه دعوات نمی کرد تو مدام اشتباه می کردی و زندگیت نابود می شد.

خدا خیلی دوستت داره که همه بهت گیر می دن. این نشون می ده که برای خیلی ها مهمی و دوست ندارن از دست بری...

خدا خیلی دوستت داره که امروز ماشین خراب بود و تو دیرتر به کلاست رسیدی. چون شاید تصادف می کردی و اصلا نمی رسیدی.

خدا خیلی دوستت داره که قرارت با دوستت به هم خورد. چون شاید می خواست حرفای اشتباهی بهت بزنه و ناراحتت کنه و الان پشیمون شده...
می بینی؟... می تونی با عوض کردن نگاهت همه چی رو مثبت کنی... به آرزوهات برسی و نگران نباشی. آروم بشی. وقتی دلمون گرفته، یا از چیزی ناراحتیم یا می ترسیم. یا غصه گذشته یا ترس از آینده... وقتی همه چی رو از خدا بدونیم، وقتی مطمئن باشیم خدا دوستمون داره و مواظبمون هست... کارهامون رو به سمت اون جهت می دیم و اون وقته که همه چی سر و سامون می گیره...
توکلت الی الله...
منبع : بیتوته

[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 10:28 ] [ سعید ]
  روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب میرسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : میتوانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آنرا جدا کرد در پارچه ای پیچید و...

کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آنرا باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خودجلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! "
چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !
موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

[ شنبه بیست و سوم آذر 1392 ] [ 21:15 ] [ سعید ]

گروه علمي و فناوري: در عصر اختراعات پی در پی شاید متوجه نشویم که برخی از اختراعات پس از سالهای تلاش و تحقیق بدست آمده و برخی از پیشرفتها تنها به واسطه یک اتفاق حاصل شده است و اختراع به عنوان ماحصل اتفاق و زمان مناسب پدیده آمده است. خوشبختانه همه آزمایشهای علمی براساس برنامه دانشمندان پیش نمی روند، در غیر این صورت برخی از بهترین اختراعات بشریت اتفاقی حاصل نمی شدند.
لاستیک ولکانیزه



در اواسط دهه 1800، لاستیک طبیعی برای ساخت اشیا بسیاری چون چکمه های ضد آب استفاده می شد اما این مواد در مقابل هوای بسیار داغ یا سرد مصونیت نداشتند. تولید کنندگان از استفاده از لاستیک دست کشیدند، اما یک نفر در این ماده یک نیروی بالقوه برای تبدیل شدن به ماده ای بهتر مشاهده کرد. چارلز گودیر با انجام آزمایشهای مختلف لاستیک را مقاوم تر کرد اما این اتفاق تا روزی که وی به طور تصادفی ترکیب لاستیک خود را در یک اجاق داغ رها نکرده بود رخ نداد، از آن روز به بعد وی به فرایند ولکانیزاسیون دست یافت.

فرآیند ولکانیزاسیون لاستیک را مقاوم و ضد آب می کند. گودیر آنقدر زنده نماند که از مزایای اکتشاف خود برخوردار شود و با 200 هزار دلار بدهی درگذشت اما میراث وی در شرکت تایر گودیر و رابر زنده ماند.در طی پدیده ولکانیزاسیون لاستیک اکسیده می ‌شود و سولفور کاهش یافته و به سولفید تبدیل می ‌شود. البته این عمل در دمای 110 درجه سانتیگراد تهیه می ‌شود. نتیجه این کشف تولید مواد لاستیکی مثل لاستیکهای توپر و پوتین است.

تفلون



تفلون و یا آنچه که دانشمندان پلی تترافلوئورواتیلن می نامند به طور اتفاقی در سال 1938 وقتی که روی پلانکت، درحال تحقیق روی راه های ساخت یک سردکن جدید بدون استفاده از مواد شیمایی چون آمونیاک و اکسید سولفور بود کشف شد.یک روز وی جعبه محتوی نمونه های خود را باز کرد و متوجه شد گازی که انتظار داشت مشاهده کند از بین رفته است، به جای آن نوعی صمغ لغزنده باقی مانده که نسبت به گرما مقاوم است. ما از این ماده امروز روی ظروف آشپزی نچسب خود استفاده می کنیم.

دستگاه مایکروویو



وقتی که پرسی اسپنسر مهندس آمریکایی متوجه شد که تکه شکلات داخل جیبش هنگامی که در مقابل یک ماگنترون کار می کرده آب شده است، متوجه شد که اتفاقی در حال رخ دادن است. ماگنترون یک لوله وکیوم است که برای تولید میکروموج از آن استفاده می شود.پس از آزمایشهای بیشتر اسپنسر اولین دستگاه مایکروویو را در سال 1945 ساخت اما این دستگاه تا دهه 1960 راه خود را به داخل منازل باز نکرد.

ولکرو



جورج دی مسترال مهندس سوئیس هنگامی که در سال 1941 از یک پیاده روی لذت می برد متوجه شد که دانه های گیاه باردان یا فیلگوش به لباس خودش و تن سگش چسبیده است.وی تصمیم گرفت علت چسبنده بودن این دانه ها را بررسی کند و پس از این امر دریافت که گیاه باردان به هرچیزی که شکل حلقه ای داشته باشد می چسبد. وی از آن پس کار روی حلقه ها را آغاز کرد و ولکرو را اختراع کرد.ولکرو یا بست قلاب دار نام تجاری نوعی از بست دارای حلقه و قلاب است که در سال 1948 میلادی توسط مهندس سوئیسی جورج دی مسترال اختراع شده و در سال 1955 توسط وی به ثبت رسید.نمونه‌های اولیه این اختراع از پارچه کتانی ساخته شده بود که به علت مقاومت کم آنها، با الیاف نایلون و پلی استر جایگزین شد. این بست در البسه و وسائل زندگی جایگزین دکمه، زیپ، بندکفش و کیف شده‌است. حق ثبت مخترع در سال 1978 پایان یافته ولی ولکرو به عنوان یک علامت جهانی در بسیاری از کشورها و زبان‌های مختلف کاربرد دارد.

رادیواکتیویته



هنری بکرل دانشمند فرانسوی درحال کار کردن با کریستال غنی شده با اورانیوم بود و ناگهان به صورت تصادفی آنچه را که ما امروز به عنوان رادیواکتیویته یا پرتوزایی می شناسیم کشف کرد. پس از آن ماری کوری و معاصرانش تازه شروع به درک پتانسیل کامل و ابعاد خطرناک رادیواکتیویته پرداختند.پرتوزایی به فرآیندی گفته می‌شود که به وسیله آن هسته‌ های ناپایدار اتمی دچار واپاشی هسته‌ ای می ‌شوند. چنین فرایندی معمولاً یک پرتو یون ساز مقدار بالایی انرژی پدید می‌آورد. گاهی این انرژی را می ‌توان به صورت نیروی هسته‌ ای مهار کرد یا می ‌تواند به ‌وسیله آلودگی پرتوزایی در زیست بوم رها شود که بسیار مخاطره آمیز خواهد بود.

پنیسیلین



الکساندر فلمینگ زیست شناس اسکاتلندی از تعطیلات تابستانی خود باز می گشت که یک قارج عجیب را روی ظرف کشف میکروب خود در آزمایشگاهش کشف کرد. این قارچ همه باکتریهای استافیلو را در ظرف کشت میکروب از بین برده بود. ما امروز کشف وی را عنوان پنیسیلین می شناسیم که جان میلیونها نفر در سراسر جهان را نجات داده است.

خمیر بازی



در سال 1955، جوزف و نوح مک ویکر روی مواد تمیز کننده کاغذ دیواری کار می کردند به جای آن خمیر بازی کودکان را اختراع کردند.

ساخارین



ساخارین شیرین کننده مصنوعی است که برای شیرین کردن نوشیدنها و غذاها بدون افزودن کالری استفاده می شود. این شیرین کننده به طور اتفاقی در سال 1879 کشف شد. کنستانتین فهلبرگ فراموش کرد دستش را پس از کار کردن در آزمایشگاه جان هاپکینز بشوید. وی یک ماده شیمیایی روی دستش ریخته بود که موجب شد نانی که برای ناهار مصرف می کند طعم شیرین داشته باشد.
[ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ] [ 22:46 ] [ سعید ]

پنج آدمخوار در یک شرکت استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید".
آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی  سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟"...

آدمخوارها اظهار بی اطلاعی کردند.
بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه  پرسید:
" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟"
یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها گفت:
"ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد! از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید"...

[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 19:57 ] [ سعید ]
    خانمی طوطی ای خرید . اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت این پرنده صحبت نمی کند . صاحب مغازه گفت : آیا در قفسش آینه ای هست ؟ طوطی ها عاشق آینه هستند ، آن ها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند . آن خانم یک آینه خرید و رفت .
روز بعد باز آن خانم برگشت . طوطی هنوز صحبت نمی کرد . صاحب مغازه پرسید : نردبان چه ؟ آیا در قفسش نردبانی هست ؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند. آن خانم یک نردبان خرید و رفت .
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد .صاحب مغازه گفت : آیا طوطی شما در قفسش تاب دارد ؟ نه ؟ خب مشکل همین است . به محض این که شروع به تاب خوردن کند ، حرف زدنش تحسین همه را بر می انگیزد . آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت .
وقتی که آن خانم روز بعد وارد مغازه شد ، چهره اش کاملأ تغییر کرده بود . او گفت : «طوطی مرد
صاحب مغازه شوکه شد و پرسید : آیا او حتی یک کلمه هم حرف نزد ؟ آن خانم پاسخ داد :« چرا ، درست قبل از مردنش با صدای ضعیفی گفت آیا در آن مغازه غذایی برای طوطی ها نمی فروختند ؟

[ شنبه چهارم آبان 1392 ] [ 23:45 ] [ سعید ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ويژه سعيد واصلي
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت