X
تبلیغات
اندیشه پارسی

اندیشه پارسی
این وبلاگ سعی دارد ما را به آنچه که واقعا هستیم و باید باشیم بینا کند 
لینک دوستان

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید

اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست.

نتیجه‌گیری:
هر فردی خود را ارزیابی می‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی‌توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید «هستید». اما بیش از آنچه باور دارید «می‌توانید» انجام دهید

[ شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ] [ 23:5 ] [ سعید ]

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..


بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام  خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

[ سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 2:4 ] [ سعید ]


مرد قوی هیکل ، در چوب بری استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند .
روز اول 18 درخت برید . رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد . روز بعد با انگیزه بیشتری کار کرد ، ولی 15 درخت برید .
روز سوم بیشتر کار کرد ، اما فقط 10 درخت برید . به نظرش آمد که ضعیف شده است . نزدیکش رفت و...

عذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتری می برم
رئیس پرسید : آخرین بار کی تبرت را تیز کردی ؟
او گفت : برای این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم.
 

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 1:53 ] [ سعید ]
مهندس متبحر ...
مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند. آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود
اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست 
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را 
۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.

حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: 
۱ دلار و بابت 
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: 
۴۹۹۹۹ دلار
 
 
 
کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها
چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنیها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون
مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.
 
 
 
جراح قلب و تعمیر کار
روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.
تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:
من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر میکنم. در حقیقت من آن را زنده می کنم. حال چطور درامد سالانه ی من یک صدم شماست.
جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت : اگر می خواهی درامدت ۱۰۰برابر شود اینبار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!!!!



[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 19:8 ] [ سعید ]

در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند.. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند.
 
دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن مي کنيم و اين شمع را هم براي خواهر شما اضافه کردم.
 
به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن 10هزار ساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته اند و از آن پاسداري کرده اند.
 
براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
 
 
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت:   " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
 
بالاخره آقاي دکتر جشن نوروز را با خواندن دعاي تحويل سال آغاز مي کنند و بعد اين دعا را تحليل و تفسير مي کنند.. به گفته ي ايشان همه در آن جلسه از معاني اين دعا و معاني ارزشمندي که در تعاليم مذهبي ماست شگفت زده شده بودند.
 
بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
 
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش.. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ...
 
همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند.

 
بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست. انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد مي شود.
از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟
مي گويد : "ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا و علم ما کجا؟!"
 
 
خيلي جالب است که آدم به بهانه ي نوروز يا هر بهانه ي خوب ديگر ، فرهنگ و اعتبار ملي خودش را به جهانيان معرفي کند.
 

[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 12:39 ] [ سعید ]
Have a history teacher explain this ----- if they can
.
از یک استاد تاریخ بخواهید این حقایق را شرح دهد....اگر بتواند



Abraham Lincoln was elected to Congress in 1846.
John F. Kennedy was elected to Congress in 1946
آبراهام لینکلن در سال 1846 به سنا را یافت
جان. اف. کندی در سال1946 به سنا راه یافت

Abraham Lincoln was elected President in 1860.
John F. Kennedy was elected President in 1960.
آبراهام لینکن در سال 1860 به ریاست جمهوری انتخاب شد
جان. اف. کندی در سال 1960 به ریاست جمهوری انتخاب شد

Both were particularly concerned with civil rights.
Both wives lost their children while living in the White House.
هر دو توجه خاص به حقوق بشر داشتند.
همسر هر دو در زمان زندگی در کاخ سفید فرزندشان را ازدست دادند

Both Presidents were shot on a Friday.
Both Presidents were shot in the head
هر دو رئیس جمهور در روز جمعه ترور شدند
تیر به سر هر دو رئیس جمهور اصابت کرد

Now it gets really weird.
حالا واقعاً حیرت آور می شود

Lincoln 's secretary was named Kennedy.
Kennedy's Secretary was named Lincoln .
اسم منشی لینکلن کندی بود
اسم منشی کندی لینکلن بود

Both were assassinated by Southerners.
Both were succeeded by Southerners named Johnson.

هر دو توسط جنوبی ها ترور شدند
جانشین هر دو یک جنوبی به نام جانسون بودند

Andrew Johnson, who succeeded Lincoln, was born in 1808.
Lyndon Johnson, who succeeded Kennedy, was born in 1908.
اندرو جانسون که جانشین لینکلن شد در سال 1808 به دنیا آمده بود
لیندن جانسون که جانشین کندی شد در سال 1908 به دنیا آمده بود


John Wilkes Booth, who assassinated Lincoln, was born in 1839.
جان ویلکس بوتس که لینکلن را ترور کرد متولد 1839 بود
Lee Harvey Oswald, who assassinated Kennedy, was born in
1939
لی هاروی اسوالد که کندی را ترور کرد متولد1939
بود



Both assassins were known by their three names.
Both names are composed of fifteen letters.
هر دو تروریست دارای نام سه کلمه ای بودند
نام هر دو از 15حرفي تشکیل شده بود
Now hang on to your seat.
حالا محکم روی صندلی بنشینید

Lincoln was shot at the theater named 'Ford'.
Kennedy was shot in a car called
' Lincoln ' made by 'Ford'.

لینکلن در تآتری به نام فورد ترور شد
کندی در اتومبیلی به نام لینکلن ساخت کارخانه فورد ترورشد

Lincoln was shot in a theater and his assassin ran and hid in a warehouse.
لینکلن در تآتر ترور شد و قاتل فرار کرد و در یک انبار مخفی شد
Kennedy was shot from a warehouse and his assassin ran and hid in a theater.
کندی از داخل یک انبار ترور شد و قاتل فرار کرد و در یک تاتر مخفی شد

Booth and Oswald were assassinated before their trials.
هر دو تروریست قبل از محاکمه ترور شدند
WHO FIGURED THIS OUT?
چه کسی می توانست اینها را تصور کند

INCREDIBLE
باور نکردنی ست

1) Fold a NEW $20 bill in half...
1- یک اسکناس 20 دلاری را از وسط تا کنید



2) Fold again, taking care to fold it exactly as below
2- دوباره دقیقاً مطابق شکل زیر تا کنید


3) Fold the other end, exactly as before
انتهای دیگر را نیز دقیقاً مثل قبل تا کنید


4) Now, simply turn it over...
4- حالا اسکناس را برگردانید


What a coincidence! A simple geometric fold creates a catastrophic premonition printed on all $20 bills!!!
عجب تصادفی! یک تا کردن هندسی فجایع بزرگی را
روی اسکناس بیست دلاری ثبت کرده است

COINCIDENCE?
تصادفی است؟
YOU DECIDE
خودتان تصمیم بگیرید
As if that wasn't enough...
Here is what you've seen...
ظاهراً هنوز کافی نیست...
حالا دقت کنید چی می بینید

Firstly
The Pentagon on fire...
اولاً پنتاگون در حال آتش سوزی

Then
The Twin Towers.
بعد برجهای دوقلو

.And now .. look at this!
و حالا... به این نگاه کنید

TRIPLE COINCIDENCE ON A SIMPL E $20 BILL
سه اتفاق روی یک بیست دلاری عادی

Disaster (Pentagon)
فاجعه پنتاگون
Disaster ( Twin Towers )
فاجعه برجهای دوقلو
Disaster (Osama)???
فاجعه اوسامه؟؟؟


It gets even better 9 + 11 = $20!
جالب تر از هم اینکه 11+ 9 = 20


Creepy huh? Send this to as many people as you can, cause:
مو بر اندام آدم راست می شود. این مطلب را برای هر تعداد از دوستان خود بنویسید

Hey, this is one history lesson most people probably will not mind reading!
هی، این یک درس تاریخی است که اکثر مردم احتمالاً
زحمت خواندن آن را به خود نمی دهند
 

 

[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 12:29 ] [ سعید ]

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"
در صورتی که تصاویر باز نمی شود یا لینک شما کار نمی کند کند به دلیل قرار گرفتن ایمیل در پوشه اسپم است برای رفع این مشکل ابتدا دکمه D و سپس عدد 0را بزنید حالا به قسمت inbox رفته و ایمیل را مشاهده کنید

[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 12:28 ] [ سعید ]

می خواستم امروز یه خاطره قدیمی بنویسم از همان خاطرات همیشگی وبلاگ خاطره ها. از روزهای آخر بهمن و آمدن اسفند ، ماهی که با خودش صدای پرنده ها میاره ، صدای تپ تپ تکوندن قالی ها ، ماه خونه تکونی و بوی نو شدن ، دوست داشتم بنویسم از خاطرات خوش ماه آخر سال ، اما ... اما به مطلبی برخوردم که دستانم لرزید و موج اشک قدرت نوشتن ازم گرفت ، خواندم و اشک ریختم ، اشک ریختم نه از ناراحتی و غم ، اشک ریختم بخاطر غرور یک مرد ، اشک ریختم از صلابت قدمهای یک انسان که کوه ها لرزیدن و فرو ریختند و سر تعظیم فرود آوردند ، اشک ریختم و افتخار کردم به فرزند ایران بانو ، ایران نامی به بزرگی تاریخ که الحق بیشه شیران فقط لایق اوست .

سرلشکر خلبان حسین لشکری

خلبان حنگنده اف ۵ تایگر نیروی هوایی ارتش ایران بود که با شروع جنگ ایران و عراق پس از انجام ۱۲ ماموریت ، در جریان بازگشت موفقیت آمیز از یک ماموریت ویرانگر بر علیه مواضع حساس دشمن تازی جنگنده ببرفام او مورد اصابت موشک پدافند قرار گرفت و به جهت خروج دیرهنگام برای تلاش به بازگرداندن عقاب آهنین بالش به خاک میهن مورد صدمات جدی بدنی قرار گرفت و سرانجام مجبور به ترک هواپیمایش شد و در خاک عراق، به اسارت درآمد.
او که از شرکت کنندگان اولین عملیات های خیره کننده چشمام دیکتاتور روانی معدوم عراق به شمار می آمد ؛ از جمله افسران نیروی هوایی ارتش ایران بود که مورد غضب ویژۀ کینه جوی کیان پارسیان قرار گرفت و علاوه بر اینکه با وجود صدمات جسمانی چندین بار با چشمان بسته و به جوخه اعدام سپرده شد و با شلیک به اطراف به صورت ساختگی تیرباران شد !
و پس از آن نبز در مدت ۸ سال با حدود ۶۰ نفر دیگر از همرزمان در یک سالن عمومی و دور از چشم صلیب سرخ جهانی نگهداری شد.
پس از پذیرش قطعنامه وی را از سایر دوستان جدا نمودند و قسمت دوم دوران اسارت ۱۰ سال به طول انجامید و در زندانهای استخبارات ، زندان ابوغريب و با هویت نظامی ناشناس در بین معترضین و مبارزین با دیکتاتوری مخلوع صدام نگهداری میشد !
وی سرانجام پس از ۱۶ سال اسارت و در پی بهبود مناسبات و پناه جویی جنگنده های عراق در جریان جنگ اول خلیج فارس ( طوفان صحرا ) جهت نمایش حسن نیت !! به نیروهای صلیب سرخ معرفی شد و دو سال بعد در ۱۷ فروردین ۱۳۷۷ پس از ۱۸ سال اسارت !!! در حالی که با چنان صلابتی قدم برمیداشت که تشخیص زندان بان و زندانی ممکن نبود !! به ایران بازگشت.
تنیدس مقاوت و ایستادگی مردان آسمان ایران ؛ سرفراز امیر سرلشکر خلبان حسین لشکری پس از تحمل سالها رنج و درد ناشی از صدمات و اسارت و آزار جسمی و روانی در بامداد روز دوشنبه ۱۹/۵/۱۳۸۸ در بیمارستان لاله تهران به آسمان پر کشید .
تندیسی به یاد او ( با دو انگشت از هم گشوده ( V ) از سوی نیروی هوایی ارتش ایران تقدیم به زادگاه او گشت.

روحش شاد و یادش تا ابد گرامی باد .



[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 9:36 ] [ سعید ]

قانون یکم

به شما جسمی داده شده. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید که در طول زندگی در دنیای خاکی با شماست.
قانون دوم

در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی کرده‌اید که "زندگی" نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی کنید.
قانون سوم

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یک سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناکام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.
قانون چهارم

درس آنقدر تکرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشکال مختلف آنقدر تکرار می‌شوند، تا آنها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع کنید، بنابراین بهتر است زودتر درس‌هایتان را بیاموزید.
قانون پنجم

آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست که در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.
قانون ششم

قضاوت نکنید، غیبت نکنید، ادعا نکنید، سرزنش نکنید، تحقیر و مسخره نکنید، وگرنه سرتان می آید. خداوند شما را در همان شرایط قرار می‌دهد تا ببیند شما چکار می‌کنید.
قانون هفتم

دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آنکه منعکس کننده چیزی باشد که درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.
قانون هشتم

انتخاب چگونه زندگی کردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این که با آنها چه می‌کنید، بستگی به خودتان دارد.
قانون نهم

جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها کاری که باید بکنید این است که نگاه کنید، گوش بدهید و اعتماد کنید.
قانون دهم

خیرخواه همه باشید تا به شما نیز خیر برسد.

[ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 ] [ 1:33 ] [ سعید ]

بفرمایید یک فنجان چای خوب



راهب بودائی ،تیچ نات هان ،مطلبی دارد درباره

لذت بردن از یک فنجان چای خوب

 

میگوید شما باید کاملا در حال حضور داشته ،بیدار باشید تا بتوانید از چای لذت ببرید.

تنها در هوشیاری نسبت به زمان حال است که دستان شما می توانند

گرمای دلپذیر فنجان را حس کنند.

تنها در حال است که می توانید عطر چای را ببویید،

طعمش را بچشیدو از لطافتش لذت ببرید.

وقتی عمیقا در فکر گذشته هستیدو یا نگران آینده،

از تجربه لذت بردن از یک فنجان چای هیچ چیزدستگیرتان نمیشود.

چشمتان را به فنجان می دوزید و چای تلف می شود.

زندگی نیز همین طور است،اگر کاملا در حال حضور نداشته باشید،

پراکنده می شوید و زندگی می گذرد.

اینگونه است که احساس،عطر ،ظرافت وز یبایی زندگی را از دست می دهید.

انگار که زندگی دارد به سرعت در پشت سر شما جریان می یابد.

گذشته تمام شده است.از آن بیاموزید و بگذارید برود.

آینده هنوز نرسید ه است.برای آن برنامه ریزی کنید اما بیهوده نگران آن نباشید.

نگرانی بی فایده است.

وقتی دست از فرورفتن درگذشته و آنچه که رخ داده است برداشتیدو

نگرانی در مورد آنچه که ممکن است هرگز اتفاق نیفتدرا نیز کنار گذاشتید،

آن موقع در لحظه حاضر خواهید بود.

آن موقع هست که تجربه لذت از زندگی را آغاز خواهید کرد.


[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 11:45 ] [ سعید ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

وبلاگ ويژه سعيد واصلي
امکانات وب
فروش بک لینک طراحی سایت